part47

ویو ا/ت

نمی‌دونم چطور پامو حرکت دادم. نمی‌دونم چطور بدنم از اونجا بیرون رفت. مغزم کار نمی‌کرد، فقط قدم برمی‌داشتم، بدون اینکه حتی بدونم دارم کجا می‌رم.

صدای میا رو می‌شنیدم که داشت چیزی می‌گفت، صدای جیمین که پشت سرم اسممو صدا می‌زد، اما انگار توی یه دنیای دیگه بودم.

"تو فقط یه سرگرمی بودی."

دستمو روی دلم گذاشتم. دردی که حس می‌کردم، فقط جسمی نبود. روحم داشت خورد می‌شد.

چطور گذاشتم انقدر بهم نزدیک بشه؟ چطور گذاشتم که همه چیزمو ازم بگیره و بعد... انقدر راحت ولم کنه؟

یه دفعه دستی بازومو گرفت. با ترس برگشتم. جیمین بود، نفس‌نفس می‌زد.

ا/ت، حالت خوبه؟

نگاهش کردم. انگار تازه فهمیدم اشک از چشمهام جاریه. لبخند تلخی زدم.

آره، خوبم.

ولی خودمم می‌دونستم دروغ می‌گم.

ویو جونگکوک

نگاهشو که دیدم، برای لحظه‌ای حس کردم دارم نفس کم میارم.

اون چشم‌ها... پر از درد بودن. پر از شکستن.

لعنتی. این چیزی بود که می‌خواستم؟ این چیزی بود که دلم می‌خواست ببینم؟

لیا کنارم ایستاده بود، ولی حتی صداشو نمی‌شنیدم. ذهنم فقط روی یه چیز قفل کرده بود.

ا/ت داشت می‌رفت. و این بار... شاید دیگه هیچ‌وقت برنگرده.
ویو ا/ت

قدم‌هام تندتر شد، انگار اگه سریع‌تر از اونجا دور بشم، این درد لعنتی هم ازم دور می‌شد. ولی نمی‌شد... لعنتی، اصلاً نمی‌شد!

جیمین هنوز همراهم بود، ولی چیزی نمی‌گفت. انگار فهمیده بود که الان هیچ حرفی نمی‌تونه حالمو بهتر کنه.

جیمین... می‌تونم یه جایی بمونم؟ نمی‌خوام برگردم خونه.

معلومه که می‌تونی، ا/ت. هر جا که بخوای.

نفس عمیقی کشیدم. خونه؟ خونه‌ای که توش جونگکوک باشه، دیگه برام جهنم بود.

باید ازش دور می‌شدم، باید از همه چیز و همه کس فاصله می‌گرفتم...

ویو جونگکوک

لیا داشت حرف می‌زد، ولی من نمی‌شنیدم. چشم‌هام فقط روی در بود که ا/ت ازش بیرون رفت.

لعنتی، برای چی حس می‌کردم یه چیزی توی وجودم داره تیکه‌تیکه می‌شه؟

جونگکوک! داری گوش می‌دی؟

با عصبانیت سمت لیا برگشتم.

_ چی؟

گفتم باید هر چه زودتر برای ازدواجمون آماده بشیم.

اخمام تو هم رفت. ازدواج؟ اون داشت از چی حرف می‌زد؟!

کی گفته من قراره با تو ازدواج کنم؟

لیا پوزخند زد.

مامانت. و منم حامله‌م، یادت رفته؟

مشتمو محکم فشار دادم. این دختر... داشت با زندگیم بازی می‌کرد. ولی مشکل اینجا بود که من خودم زندگیمو نابود کرده بودم.

و حالا، ا/ت دیگه نبود... و من باید با عواقب این کارم زندگی می‌کردم.
دیدگاه ها (۶)

part48

part49

part46

part45

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط